محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
108
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بر نگرفتند ، و با پيغمبر سيصد و شصت تن بودند . و به روايتى ديگر سيصد و سيزده تن بودند . و اين درستتر است كه سيصد و چهل تن بودند . هفتاد بر جمّازه و ديگران پياده بودند . و پيغمبر عليه السّلام بر شتر خويش بود آن شتر كه نام او عضبا بود كه گوش بريده بودند به دو نيم . و از اين سيصد و سيزده ، از مهاجر هفتاد و هفت تن بودند و از مردمان مدينه دويست و سى و شش تن بودند . و به ميان مهاجريان اندر ابو بكر بود و عمر بن الخطَّاب و على بن ابى طالب و عثمان بن عفّان رضوان الله عليهم . و رقيّه دختر پيغمبر كه زن عثمان بود سخت بيمار بود و پيغمبر عثمان را بفرمود كه تو باز گرد كه رقيّه بيمار است . و از انصار از مهتران سعد بن معاذ بود و همه مهتران خزرج . پس مردمان گفتند اين قدر مردم بس است آن كاروان را . و پيغمبر نيز بيشتر به مردم نبرد . چون يك منزل بشد ، ايشان را عرض كرد و پنج تن را كه خرد بودند يكى عبد الله بن عمرو بن ليلى را و دوم رافع بن خديج را و سوم زيد بن ثابت را و چهارم اسيد بن ظهير را و پنجم عمير بن ابى وقّاص را بفرمود تا باز گردند . پس عمير ، سعد بن ابى وقّاص را خواهش كرد تا پيغمبر را شفاعت كرد تا پيغمبر او را با خود ببرد ، و اين هر چهار ديگر را باز گردانيد . پس پيغمبر عليه السّلام به شتاب برفت تا به بدر شود و راه بو سفيان بگيرد . چون به دو منزلى آمد ، خبر رسيد كه كاروان هنوز نگذشت . پس بدان منزل بنشست و از راه زان سوتر شد تا چون كاروان بو سفيان آيد او را بر راه نبيند يا خبر به وى نشود و بگريزد . و جبريل عليه السّلام بيامد و پيغمبر را آگاه كرد كه خداى عزّ و جلّ اندر اين غزو به همه حال ترا نصرت كند . پس پيغمبر عليه السّلام دو تن را از بزرگان مهاجر را بخواند يكى طلحة بن عبيد الله و ديگر سعيد بن زيد بن نفيل ، و ايشان را بر جمّازه نشاند و به باديه فرستاد سوى راه تا خبر بو سفيان بجويند . ايشان از باديه راه گم كردند و به حرب بدر نرسيدند . پس دو تن ديگر را بخواند يكى را نام بسبس بن عمرو و ديگر عدىّ بن ابى الزّغبا و ايشان را بر جمّازه بفرستاد به سر چاه بدر ، و گفتا بنگريد تا بر سر چاه بدر هيچكس را بينيد كه خبرى